|
. . . . سلام!!! ای بابا!!!!!چرا زحمت کشیدید اومدید بدرقه؟!!!!! خوب دیگه به نظرم فهمیدید... آره...درسته...من دارم برای ۳ماه تابستون می رم ایران... یعنی واسه ۳ ماه وبلاگ نویسی تعطیل... دلم براتون تنگ می شه...
از دوستای خوبم:
گل یخ عزیز و خیلی دوستای دیگه که اومدن و نوشته هام رو خوندن و نظر یا انتقاد خوشون رو دادن،تشکر میکنم... راستی ۴ تیر یا یکم دیرتر خونه ی معشوق مهمونــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!
از طرف من همتون دعوتید آدرس:... . . . یادم نیست... حالا خودت تا یک جا بیا بقیشو خدا کمکت می کنه... خوب دیگه ...خیلی دوستون دارم...اتشاالله بعد تابستون هم و می بینیم...
یا رب ای کاش دوستی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود
یکی نیست به من بگه آخه عاشق دیوومنه بعد تابستون شروع می کنی باز به نوشتن... دیگه جددا خداحافظ...
می خوام با هاش ارتباط برقرار کنم...آروم میشم... حالا فقط منم و اون...نه...انگار یکی دیگه هم هست... دوباره آروم می شم...ارتباط برقرار شد... الو... الو... سلام... الو... صداش داره کم وکم تر می شه.... صداشو نمی شنوم... دیگه صداش نمی آد... الو... الو... یکی داره بلند بلند حرف می زنه... اه ه ه ه ه ه ه ه... صداش چه قدر بلند و بی ریخت... درست گفتم یکی داره حرف می زنه... انگار اینی که داره بلند حرف میزنه نمی خواد که من با کسی دوسش دارم ارتباط برقرار کنم... آره... خود مارمولکش...می خواد من فقط برای خودش باشم... اما من دیگه ازش خوشم نمی آد... کوچیکتر که بودم کسی مزاحم صحبتامون نمی شد... اما الان بعضی وقتا یکی مزاحمم می شه... نمی ذاره حرفام رو بزنم... یا بهتره بگم نمی خواد من حرفام رو بزنم... بعضی وقتا آنقدر بلند بلند حرف می زنه که حتی صدای خودم رو هم نمی شنوم...و...طرف مقابلم هم قطع می کنه... اما حالا دیگه نمیذارم... برو کنار حسود بی خاصییت... ساکت شو بذار بفهمم چی می گه..! الو... الو... دو دقیقه صبر کن... دو تا زدم پس گردن شیطون!!!! راهشو کشید رفت... آخیش... الو... خوب خدا جون...!!! داشتم می گفتم...
(دل نوشته ی خودم...)
زندگی یک بوم نقاشی که در آن از پاک کن خبری نیست. پس زندگی رو به تمامی زندگی زندگی کن. در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. زندگی در آب،بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی وابسته تر است تا به ریاضیات،ریاضیات وابسته به ذهن است و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود می کند. زندگی سخت ساده است! خطر کن،وارد بازی شو،چه چیز را از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم و با دست های تهی خواهیم رفت،نه،چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به بایان خواهد رسید. آری،اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است. مرگ! تنها برای کسانی زیبا است که زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند...شهامت زندگی کردن را داشته اند. کسانی که عشق ورزیده اند،دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند. پس: هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و چه کسی می داند...؟ شاید آخرین لحظه باشد...! یا علی رفتم بقیع اما چه سود دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشتههای چادرت دست نیاز میآویزد و معرفت به غبار آستان خانهات بوسه میزند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخمها و داغها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانهات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
وجود مبارك حضرت فاطمه علیهاالسلام تنها یك تفكر یا تصور یك حقیقت حیات بخش نیست. بلكه تجسمی عینی و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ایشان در عالم خاكی انسان معناگرا مجبور بود گوشههایی از نعمت یك زن مقدس را در اسطورهها، الههها و افسانهها جستجو كند یا متوسل به پاكدامنی حضرت مریم(ع) یا خردمندی آسیه و وفاداری سارا بشود، بعد از تجسم خاكی و عینی ایشان برای انسان كمالگرا یك الگوی زنده و جاوید پدید آمد و آن شخصیتی والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود. از این رو است كه فاطمه علیهاالسلام را ناموس و علت هستی میدانند. اگر فاطمه علیهااسلام پا به جهان فانی نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمیكرد، دیگر برای پیروانش هدفی وجود نداشت تا برای آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانیان با توسل به اوست كه توكل به احد را میآموزند و از نور هدایت ایشان است كه بركت زندگی دنیایی درك میشود.
بنابراین بیدلیل نیست كه بعد از درگذشت ملكوتی ایشان، بشریت، سرگشته به دنبال مرهمی است تا زخم نبود روح بخش ایشان در عالم فانی التیام یابد. از این روست كه هر چه انسان برای درك حضرت فاطمه علیهاالسلام تلاش میكند، بركت آن بر خودش میتابد و این اصل وجودی نعمت فاطمه علیهاالسلام در دنیا است.
امروز هم شاهد تلاش انسانهای پاكی هستیم كه به دنبال معنویت فاطمه علیهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و یادمانهایی سعی دارند آوای خوش چشمه كوثر را در یادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ایشان باشند.
رسول اكرم صلی الله علیه و آله روایت نمودهاند كه خدای متعال فرمود: ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمیآفریدم و اگر علی نبود تو را نمیآفریدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمیآفریدم.(یعنی شمایان رمز خلقتید)(1) از امام محمدباقر علیه السلام روایت شده است كه، ولادت حضرت زهرا علیهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سن شریف آن بانو در هنگام وفات هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود.(2) ... به كجا میروید؟ چه میكنید؟ هنوز پیكر پیامبر تازه است؛ آیا میگویید كه محمد مُرد و همه چیز تمام شد؟ هرگز!
... هان میبینم كه اینك باز زمینگیر شدهاید و دل به تن آسایی و راحت طلبی و دنیا خواهی دادهاید و قصد همیشه ماندن در دنیا كردهاید و كسی را كه به قبض و بسط كار حكومت سزاوارتر است، دور راندهاید و با راحتی و عیاشی، خلوت كردهاید.
... بدانید اگر همه شما هم كافر شوید و به حق پشت كنید، خداوند همچنان ستوده است و احتیاجی به شمایان ندارد.
و بدانید آنچه را كه اینك گفتم؛ گفتم، در حالی كه میدانستم هرگز یاوری نخواهید كرد. ولی آنچه گفتم راز دل غمین من بود كه در سینه جمع شده و دود حزن و اندوه من بود كه در دل خستهام متراكم شده و آه آتش افروزی كه از سینه دردمند من شعله كشیده؛ تنها خواستم با شما حجت را تمام كرده باشم."(3)
1- مستدرك سفینة البحار؛ 3/334 .
2- الكافی؛1/457.
3- از سخنرانی تاریخی حضرت فاطمه زهرا علیهالسلام در مسجدالنبی، ده روز پس از رحلت پدر (برگرفته از كتاب "زندگانی حضرت فاطمه (س)"، نوشتهِ دكتر اسماعیل حسینی).
چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی٬ پسرکی با عجله لباس هایش را در اورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و لذت می برد. ناگهان مادر تمساحی رادید که به سوی فرزندش شنا می کند٬ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.تمساح با یک چرخ پاهای کودک را گرفت تا زیر اب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش انقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از ان حوالی بود٬ صدای فریاد مادر را شنید٬ به طرف ان ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را گشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با ارواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود. خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد٬ سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:«این زخم را دوست دارم٬ این ها خراش های عشق مادرم هستند.»
حضرت زینب الگوی شجاعت و استقامت در مسیر الی الله است تو مهر روشن و اوج خصال آینه ای
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از همیشه! دیوانگی فریاد زد:
نمی دونم؟ ااااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههههه!!! اصلاً چرا خدا به شیطان مهلت داد
چی می شد اگه امروز خدا وقت نداشت به ما برکت بده؟!چرا که دیروزما وقت نداشتیم ازش تشکر کنیم. چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد؟!چون امروز اطاعتش نکردیم. چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود؟!چرا که امروز قادر به درکش نبودیم. چی می شد دیگه هرگز شکوفا شدن گلی رو نمی دیدیم؟!چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم. چی می شد اگه خدا عثق و مراقبتش رو از ما دریغ می کرد؟!چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم. چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسشو از ما می گرفت؟!چرا که امروز فرصت نکردیم آنرا بخوانیم. چی می شد اگه خدا در خونشو می بست؟!چون ما در قلب های خودمون رو بسته ایم. چی می شد اگه خدا امروز به حرفامون گوش نمی داد؟!چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم. چی می شد اگه خدا خواسته هامون رو بی پاسخ می گذاشت؟!چون فراموشش کردیم. چی میشد اگه ما از این مطالب به سادگی نگذریم؟! بیاییم خود رو به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رو در قلب های یکدیگر بکاریم...
پروردگارا!زمین خاکی وسعت داده های عشق را ندارد،در حالی که من در گرداب موج حادثه ها خرد شده ام ونگاهم غرقاب اندوه و جانم نهفته در خاکستر اندوه جدایی می باشد،پس دریاب مرا ،دریاب!
شب سردی است،و من افسرده.
راه دوری است،و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم تنهااز جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمدتا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی. نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است. هر دم این بانگ بر آمد از دل: وای این شب چه قدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب غمناک است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است...
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس! دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس! گفتم:سلام حافظ گفتا:علیک جانم! گفتم:کجا روی؟ گفتا:والله ندانم! گفتم:بگیر فالی گفتا:نمانده حالی! گفتم:چگونه ای؟ گفتا:در بند بی خیالی! گفتم:که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟ گفتا:که می سرایم شعر سپید باری! گفتم:ز دولت عشق؟ گفتا:کودتا شد! گفتم:رقیب چی؟ گفتا:کله پا شد! گفتم:کجاست لیلی؟ مشغول دل ربایی؟ گفتا:شده ستاره در فیلم سینمایی! گفتم:بگو ز خالش ان خال اتش افروز؟ گفتا:عمل نموده دیروز یا پریروز! گفتم:بگو ز مویش؟ گفتا:که مش نموده! گفتم:بگو ز یارش؟ گفتا:ولش نموده! گفتم:چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ گفتا:شدید گشته معتاد گرد و افیون! گفتم:کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟ گفتا:خریده قسطی تلویزیون به جایش! گفتم:بگو ز ساقی؟حالا شده چه کاره؟ گفتا:شدست منشی در دفتر اداره! گفتم:بگو ز زاهد ان راهنمای منزل؟ گفتا:که دست خود را بردار از سر دل! گفتم:ز ساربان گو با کاروان غم ها؟ گفتا:اژانس دارد با تور دور دنیا! گفتم:بگو ز محمل یا از کجاوه یادی؟ گفتا:پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی! گفتم:که قاصدک کو ان باد صبح شرقی؟ گفتا:که جای خود را داده به فاکس برقی! گفتم:بیا ز هدهد جوییم راه چاره! گفتا:به جای هدهد دیش است و ماهواره! گفتم:سلام ما را باد صبا کجا برد؟ گفتا:به پست داده اورد یا نیاورد؟ گفتم:بگو ز مشک اهوی دشت زنگی؟ گفتا:که ادکلن شد در شیشه های رنگی! گفتم:سراغ داری میخانه ای حسابی؟ گفتا:انچه بود از دم گشته چلو کبابی! گفتم:بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان! گفتا:نمی هراسی از چوب پاسبانان؟ گفتم:شراب نابی تو دست و پا نداری؟ گفتا:که جاش دارم وافور با نگاری! گفتم:بلند بوده موی تو ان زمان ها! گفتا:به حبس بودم از ته زدند ان ها! گفتم:شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتی؟ گفتا:ندیده بودم هالو به این خرفتی!
سلام!!دوست خوب من،تیک تاک فرا رسیدن سال جدید و بهار طبیعت رو بهت تبریک میگم. شاید الان با خودت بگی چه سلامی؟ چه علیکی؟ تو کی هستی و ازکجا اومدی و این همه کار دردسر برامون آوردی؟ شاید هم زیر لب این بیت رابخوانید: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران با این همه تکالیف مردی مرا بخندان بگذریم، شاید بهتر باسه اول خودم رو معرفی کنم...عزیزت، تیک تاکم. حتما من رو می شناسی،از همون لحظه ی اول که چشمتو باز کردی،با تو بودم و با تو جلو اومدم.نمی دونم الان شاید ۱۲،۱۴،۲۰ یا شایدم بزرگ تر باشی؟!! ولی در هر حال هزاران هزار لحظه رو با من گذروندی!پس غریبی نکن،هیچکس و هیچ چیز مثل من اینقدر به تو نزدیک نبوده و نخواهد بود. آهان،حالا بهتر شد.به من یک نگاه بکن...چه زمانی رو نشونت میدم؟دقیق و کامل بنویس...اما چرا الان و به این شکل به سراغت اومدم،خوب معلومه،اومدم تا یکی از بهترین لحظاتم رو بهت هدیه کنم.آره...هدیه برات آوردم،هدیه ای بسیار پر ارزش و گرانبها،همونی که یک سال انتظارشو می کشی.اومدم تا ثانیه ها و دقیقه هااز آخرین روزه ۲۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ رو ازت بگیرم و به جاش اولین تیک تاک از اولین ثانیه،از اولین دقیقه،اولین ساعت،اولین روز،اولین ماه،اولین فصل سال ۱۳۸۷ رو به تو تقدیم کنم. هدیه ای بهتر از این سراغ داری؟ اصلا این طور به شما بگم،تا من این هدیه رو نیارم و به شما ندهم،از عید وعیدی و عید دیدنی و هفت سین و آب و آینه و...هیچ خبری نخواهد شد.پس عزیز من اخمات رو وا کن،دستات رو برای استقبال از بهار باز کن،لبخند رو مهمان چهره ی پاک نازنینت بنما! زبانت رو با ذکر و نام خدا مترنم کن،من را داخل سفره ی هفت سین یک جای بسیار خوب کنار قرآن قرار بده،وقتی دارم میام،کنار سفره هفت سین،حتما با وضو شو،توی اون لحظات ساکت باش و فقط به من فکر کن،قرآنی در دستت بگیر و در اون لحظات چند آیه ای به قصد تبرک قرأت کن و وقتی هدیه ام رو تقدیم تو کردم،هر دعایی و هر درخواستی از خداوند داری مطرح کن و از او بخواه... همه اونهایی که مشکل دارن،همه مریضا و همه مردم خوب کشورمون رو دعا کن.پدر و مادر مهربانت رو دعا کن.دعا کن خدا فکر و ایمان و عمل و...رو توی همه تیک تاک های این سال به تو ارزانی کند و احوالت را به بهترین حال مبدل سازد. پس با تمام وجود این دعا رو زمزمه کن: یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار |