تبليغاتX
کلبه دوستانه

کلبه دوستانه

به جمع دوستانه ما خوش امدید

.

.

.

.

سلام!!!

ای بابا!!!!!چرا زحمت کشیدید اومدید بدرقه؟!!!!!


انشاالله جبران کنم...

خوب دیگه به نظرم فهمیدید...

آره...درسته...من دارم برای ۳ماه تابستون می رم ایران...(فردا ساعت ۵:۳۰ به وقت ایران)

یعنی واسه ۳ ماه وبلاگ نویسی تعطیل...

دلم براتون تنگ می شه...

از دوستای خوبم:

 

گل یخ عزیزآرزو جون(انشاالله امتحاناتشو خوب داده باشه)نبض خاطرمعلیرضاوحیدزهرهساقر ارغوانهمنفسیاس کبودرضا پاییزیسارینا جونآدمسوگند(که اتشاالله اگه خودش دوست داره زودتر بیاد ایران)

و خیلی دوستای دیگه که اومدن و نوشته هام رو خوندن و نظر  یا انتقاد خوشون رو دادن،تشکر میکنم...

راستی ۴ تیر یا یکم دیرتر خونه ی معشوق مهمونــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!

از طرف من همتون دعوتید

آدرس:...

.

.

.

 یادم نیست...

حالا خودت تا یک جا  بیا  بقیشو  خدا کمکت  می کنه...

خوب دیگه ...خیلی دوستون دارم...اتشاالله بعد تابستون هم و می بینیم...

یا رب ای کاش دوستی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

یکی نیست به من بگه آخه عاشق دیوومنه بعد تابستون شروع می کنی باز به نوشتن...

دیگه جددا خداحافظ...

+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت21:27توسط عاشق | |

می خوام با هاش ارتباط برقرار کنم...آروم میشم...

حالا فقط منم و اون...نه...انگار یکی دیگه هم هست...

دوباره آروم می شم...ارتباط برقرار شد...

الو...        الو...              سلام...           الو...

صداش داره کم وکم تر می شه....    صداشو نمی شنوم...      دیگه صداش نمی آد...

الو...                      الو...

یکی داره بلند بلند حرف می زنه...

اه ه ه ه ه ه ه ه...               صداش چه قدر بلند و بی ریخت...

درست گفتم یکی داره حرف می زنه...

انگار اینی که داره بلند حرف میزنه نمی خواد که من با کسی دوسش دارم ارتباط برقرار کنم...

آره...

خود مارمولکش...می خواد من فقط برای خودش باشم...

اما من دیگه ازش خوشم نمی آد...              

کوچیکتر که بودم کسی مزاحم صحبتامون نمی شد...     اما الان بعضی وقتا یکی مزاحمم می شه...

نمی ذاره حرفام رو بزنم...               یا بهتره بگم نمی خواد من حرفام رو بزنم...

بعضی وقتا آنقدر بلند بلند حرف می زنه که حتی صدای خودم رو هم نمی شنوم...و...طرف مقابلم هم

قطع می کنه...

اما حالا دیگه نمیذارم...           برو کنار حسود بی خاصییت...     ساکت شو بذار بفهمم چی می گه..!

الو...            الو...                   دو دقیقه صبر کن...

دو تا زدم پس گردن شیطون!!!!             راهشو کشید رفت...           آخیش...

الو...                 خوب خدا جون...!!!                داشتم می گفتم...

(دل نوشته ی خودم...)

+نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت21:0توسط عاشق | |

زندگی یک بوم نقاشی که در آن از پاک کن خبری نیست.

پس زندگی رو به تمامی زندگی زندگی کن.

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.

همچون نیلوفری باش در آب...

زندگی در آب،بدون تماس با آب!

زندگی به موسیقی وابسته تر است تا به ریاضیات،ریاضیات وابسته به ذهن  است و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود می کند.

زندگی سخت ساده است!

خطر کن،وارد بازی شو،چه چیز را از دست می دهی؟

با دست های تهی آمده ایم و با دست های تهی خواهیم رفت،نه،چیزی نیست که از دست بدهیم.

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به بایان خواهد رسید.

آری،اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است.

مرگ!

تنها برای کسانی زیبا است که زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند...شهامت زندگی کردن را داشته اند.

کسانی که عشق ورزیده اند،دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند.

پس:

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و چه کسی می داند...؟

شاید آخرین لحظه باشد...!

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود
بر روی سینه من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون سینه بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت3:37توسط عاشق | |

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند
اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد


گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم و به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم .
من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلی برای حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدر ت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم .
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم .
من به آنچه می خواستم نرسیدم .....
اما انچه نیاز داشتم به من داده شد
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدون که می تونی بر اونا غلبه کنی !!! .

               

  در سوگ ریحانه رسول خدا صلی الله علیه و آله


زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته‌های چادرت دست نیاز می‌آویزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه می‌زند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه‌ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me! Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!

وجود مبارك حضرت فاطمه علیهاالسلام تنها یك تفكر یا تصور یك حقیقت حیات بخش نیست. بلكه تجسمی عینی و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ایشان در عالم خاكی انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هایی از نعمت یك زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو كند یا متوسل به پاكدامنی حضرت مریم(ع) یا خردمندی آسیه و وفاداری سارا بشود، بعد از تجسم خاكی و عینی ایشان برای انسان كمال‌گرا یك الگوی زنده و جاوید پدید آمد و آن شخصیتی والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.

از این رو است كه فاطمه علیهاالسلام را ناموس و علت هستی می‌دانند. اگر فاطمه علیهااسلام پا به جهان فانی نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمی‌كرد، دیگر برای پیروانش هدفی وجود نداشت تا برای آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانیان با توسل به اوست كه توكل به احد را می‌آموزند و از نور هدایت ایشان است كه بركت زندگی دنیایی درك می‌شود.

بنابراین بی‌دلیل نیست كه بعد از درگذشت ملكوتی ایشان، بشریت، سرگشته به دنبال مرهمی است تا زخم نبود روح بخش ایشان در عالم فانی التیام یابد. از این روست كه هر چه انسان برای درك حضرت فاطمه علیهاالسلام تلاش می‌كند، بركت آن بر خودش می‌تابد و این اصل وجودی نعمت فاطمه علیهاالسلام در دنیا است.

امروز هم شاهد تلاش انسان‌های پاكی هستیم كه به دنبال معنویت فاطمه علیهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و یادمان‌هایی سعی دارند آوای خوش چشمه كوثر را در یادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ایشان باشند.

رسول اكرم صلی الله علیه و آله روایت نموده‌اند كه خدای متعال فرمود:  Click Me!

ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمی‌آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی‌آفریدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمی‌آفریدم.(یعنی شمایان رمز خلقتید)(1) از امام محمدباقر علیه السلام روایت شده است كه، ولادت حضرت زهرا علیهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سن شریف آن بانو در هنگام وفات هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود.(2)

... به‌ كجا می‌روید؟ چه‌ می‌كنید؟ هنوز پیكر پیامبر تازه‌ است؛ آیا می‌گویید كه‌ محمد مُرد و همه‌ چیز تمام‌ شد؟ هرگز!

... هان‌ می‌بینم‌ كه‌ اینك‌ باز زمین‌گیر شده‌اید و دل‌ به‌ تن ‌آسایی‌ و راحت‌ طلبی‌ و دنیا خواهی‌ داده‌اید و قصد همیشه ‌ماندن‌ در دنیا كرده‌اید و كسی‌ را كه‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ كار حكومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌اید و با راحتی‌ و عیاشی، خلوت‌ كرده‌اید.

... بدانید اگر همه‌ شما هم‌ كافر شوید و به‌ حق‌ پشت‌ كنید، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است‌ و احتیاجی‌ به‌ شمایان‌ ندارد.

و بدانید آنچه‌ را كه‌ اینك‌ گفتم؛ گفتم، در حالی‌ كه‌ می‌دانستم‌ هرگز یاوری‌ نخواهید كرد. ولی‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمین‌ من‌ بود كه‌ در سینه‌ جمع‌ شده‌ و دود حزن‌ و اندوه‌ من‌ بود كه‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراكم‌ شده‌ و آه‌ آتش ‌افروزی‌ كه‌ از سینه‌ دردمند من‌ شعله‌ كشیده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ كرده‌ باشم."(3)

پی‌نوشت‌ها: Click Me!

1- مستدرك سفینة البحار؛ 3/334 .

2- الكافی؛1/457.

3- از سخنرانی‌ تاریخی‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا علیهالسلام در مسجدالنبی، ده‌ روز پس‌ از رحلت‌ پدر (برگرفته‌ از كتاب‌ "زندگانی‌ حضرت‌ فاطمه (س)"، نوشتهِ دكتر اسماعیل‌ حسینی).

Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!Click Me!

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت16:49توسط عاشق | |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی٬ پسرکی با عجله لباس هایش را در اورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و لذت می برد. ناگهان مادر تمساحی رادید که به سوی فرزندش شنا می کند٬ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.تمساح با یک چرخ پاهای کودک را گرفت تا زیر اب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش انقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از ان حوالی بود٬ صدای فریاد مادر را شنید٬ به طرف ان ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را گشت.

 عاشقانه

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با ارواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبر نگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد٬ سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت:«این زخم را دوست دارم٬ این ها خراش های عشق مادرم هستند.»

                       

حضرت زینب الگوی شجاعت و استقامت در مسیر الی الله است

تو مهر روشن و اوج خصال آینه ای
عیار پاکی و حُسن کمال آینه ای
تو صبح صادق فجری، شکوه آینه ای
در آسمان اصالت به کهکشان مانی
گواه مریم و صبح وصال آینه ای
به صبر و حلم محمد، شجاعتت چو علیست
به زهد فاطمه مانی، مثال آینه ای
تویی پیام رسان قیام عاشورا
تو مَُهر صلح حسن، هم مقال آینه ای
ولادت تو بود رویش صلابت و حجب
تویی طراز نجابت، جمال آینه ای
تو الگویی به زنان و تو شمس نسوانی
تو زیوری به زمان و مدال آینه ای
پیام مکتب تو درس هر پرستار است
تو شعر سبز بهار، اعتدال آینه ای
تو زیب صبر و شکوهی، فرشتۀ تقوا
تو قهرمان زنانی ، جمال آینه ای
طنین صاعقه مانی به بزم بدخواهان
تو سیف ایزد و چونان هلال آینه ای

+نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت18:51توسط معشوق | |

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها و تباهیها دور هم جمع شدند؛ خسته تر و کسل تر از همیشه!
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثلآ قایم باشک
!
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم! و از آنجایی که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد
!
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک...دو...سه

همه رفتند تا جایی پنهان شوند
.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد
!
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد
!
اصالت در میان ابرها مخفی گشت
!
هوس به مرکز زمین رفت
.
دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریارفت
!
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد
!
و دیوانگی مشغول شمردن بود
:
هفتادونه...هشتاد...هشتادویک

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد! و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است!
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید
:
نودوپنج...نودوشش...نودوهفت
...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در یک بوته گل رز پنهان شد
.

دیوانگی فریاد زد:
دارم میام دارم میام
.
و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود! زیرا تنبلی تنبلی اش آمده بود که جایی پنهان شود
!!
و لطافت رایافت که به شاخ ماه آویزان بود
.
دروغ ته دریاچه

هوس در مرکز زمین
...
یکی یکی همه را پیدا کرد.
به جز عشق
!
او از یافتن عشق ناامید شده بود
.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد
:
تو باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است
!
دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درختی کند و با شدت وهیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد
.
عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند
.
اوکور شده بود
!
دیوانگی گفت
:
من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم
.
عشق جواب داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو
!!!
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت2:2توسط عاشق | |

نمی دونم؟...شاید ما انسان ها بدیم...شاید ما باعث و بانی این همه خرابی و بدی در جهانیم؟!...تو هم چه سوال هایی می کنی؟!خنگ!!سوال از این واضح تر؟!..خوب معلومه ما باعث و بانی این اتفاقاتیم،اصلاً از همون روزی که شیطان به انسان سجده نکرد این طوری شد..حالا من باید به تو بگم خنگ!!چون باعث و بانی همه  این اتفاقات ما نیستیم.. "شیطان"...اونکه این اتفاقات می افته...البته ما انسان ها هم بی تقصیر نیستیم...ما شدیم آلات دست شیطان...اصلاً نمی فهمیم داره با ما ها چی کار می کنه!! ما رو هیپنوتیزم کرده!!

ااااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههههه!!! اصلاً چرا خدا به شیطان مهلت داد؟!...خوب این هم درست...اگه بدی نبود ما هم نمی تونستیم خودمو رو محک بزنیم!و به صورتی هم زند گی انسان بیهوده می شد...خوب ولی من نمی دونم و حتی نمی تونم این رو به خودم بقبولونم که حضرت آدم گول شیطان رو خوردند؟؟؟!!!!خوب مگه اون حضرت پیامبر خدا نبودن؟!..دیگه قاطی کردم... بچه ها تو رو خدا یکم کمکم کنید این چیزا رو بفهمم!!...خیلی درکشون برام سخته!!!!!!!!!

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرشبكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

بر سر در دلتان بنویسید:"ورود شیطان اکیداً ممنوع."  
          
 
 
 

 
 

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت18:26توسط عاشق | |

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو  حس کنم

اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت

 کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم

 آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

 حس می کرم که آدما دل خدا رو شکستند

و يا ازياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت

 خدا دلش از دست آدما گرفته

 بارون


+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت21:15توسط معشوق | |

چی می شد اگه امروز خدا وقت نداشت به ما برکت بده؟!چرا که دیروزما وقت نداشتیم ازش تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد؟!چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود؟!چرا که امروز قادر به درکش نبودیم.

چی  می شد دیگه هرگز شکوفا شدن گلی رو نمی دیدیم؟!چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم.    

چی می شد اگه خدا عثق و مراقبتش رو از ما دریغ می کرد؟!چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسشو از ما می گرفت؟!چرا که امروز فرصت نکردیم آنرا بخوانیم.

چی می شد اگه خدا در خونشو می بست؟!چون ما در قلب های خودمون رو بسته ایم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرفامون گوش نمی داد؟!چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هامون رو بی پاسخ می گذاشت؟!چون فراموشش کردیم.

چی میشد اگه ما از این مطالب به سادگی نگذریم؟!

بیاییم خود رو به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رو در قلب های یکدیگر بکاریم...

             

پروردگارا!زمین خاکی وسعت داده های عشق را ندارد،در حالی که من در گرداب موج حادثه ها خرد شده ام ونگاهم غرقاب اندوه و جانم نهفته در خاکستر اندوه جدایی می باشد،پس دریاب مرا ،دریاب!

+نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت21:7توسط عاشق | |

شب سردی است،و من افسرده.

 راه دوری است،و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم تنهااز جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

 سایه ای از سر دیوار گذشت،

 غمی افزود مرا بر غم ها. 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمدتا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی. 

نیست  رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آمد از دل:

وای این شب چه قدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب غمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من،لیک،غمی غمناک است...

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت15:53توسط عاشق | |

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس!

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس!

گفتم:سلام حافظ گفتا:علیک جانم!

گفتم:کجا روی؟ گفتا:والله ندانم!

گفتم:بگیر فالی گفتا:نمانده حالی!

گفتم:چگونه ای؟ گفتا:در بند بی خیالی!

گفتم:که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا:که می سرایم شعر سپید باری!

گفتم:ز دولت عشق؟ گفتا:کودتا شد!

گفتم:رقیب چی؟ گفتا:کله پا شد!

گفتم:کجاست لیلی؟ مشغول دل ربایی؟

گفتا:شده ستاره در فیلم سینمایی!

گفتم:بگو ز خالش ان خال اتش افروز؟

گفتا:عمل نموده دیروز یا پریروز!

گفتم:بگو ز مویش؟ گفتا:که مش نموده!

گفتم:بگو ز یارش؟ گفتا:ولش نموده!

گفتم:چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟

گفتا:شدید گشته معتاد گرد و افیون!

گفتم:کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟

گفتا:خریده قسطی تلویزیون به جایش!

گفتم:بگو ز ساقی؟حالا شده چه کاره؟

گفتا:شدست منشی در دفتر اداره!

گفتم:بگو ز زاهد ان راهنمای منزل؟

گفتا:که دست خود را بردار از سر دل!

گفتم:ز ساربان گو با کاروان غم ها؟

گفتا:اژانس دارد با تور دور دنیا!

گفتم:بگو ز محمل یا از کجاوه یادی؟

گفتا:پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی!

گفتم:که قاصدک کو ان باد صبح شرقی؟

گفتا:که جای خود را داده به فاکس برقی!

گفتم:بیا ز هدهد جوییم راه چاره!

گفتا:به جای هدهد دیش است و ماهواره!

گفتم:سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا:به پست داده اورد یا نیاورد؟

گفتم:بگو ز مشک اهوی دشت زنگی؟

گفتا:که ادکلن شد در شیشه های رنگی!

گفتم:سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفتا:انچه بود از دم گشته چلو کبابی!

گفتم:بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان!

گفتا:نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم:شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا:که جاش دارم وافور با نگاری!

گفتم:بلند بوده موی تو ان زمان ها!

گفتا:به حبس بودم از ته زدند ان ها!

گفتم:شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتی؟

گفتا:ندیده بودم هالو به این خرفتی!

                                     

 

 

+نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت0:35توسط معشوق | |

سلام!!دوست خوب من،تیک تاک فرا رسیدن سال جدید و بهار طبیعت رو بهت تبریک میگم.    شاید الان با خودت بگی چه سلامی؟ چه علیکی؟ تو کی هستی و ازکجا اومدی و این همه کار دردسر برامون آوردی؟

شاید هم زیر لب این بیت رابخوانید:                                                                   

   بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران           با این همه تکالیف مردی مرا بخندان       

بگذریم، شاید بهتر باسه اول خودم رو معرفی کنم...عزیزت، تیک تاکم.                

                                     

حتما من رو می شناسی،از همون لحظه ی اول که چشمتو باز کردی،با تو بودم و با تو جلو اومدم.نمی دونم الان شاید ۱۲،۱۴،۲۰ یا شایدم بزرگ تر باشی؟!! ولی در هر حال هزاران هزار لحظه رو با من گذروندی!پس غریبی نکن،هیچکس و هیچ چیز مثل من اینقدر به تو نزدیک نبوده و نخواهد بود. آهان،حالا بهتر شد.به من یک نگاه بکن...چه زمانی رو نشونت میدم؟دقیق و کامل بنویس...اما چرا الان و به این شکل به سراغت اومدم،خوب معلومه،اومدم تا یکی از بهترین لحظاتم رو بهت هدیه کنم.آره...هدیه برات آوردم،هدیه ای بسیار پر ارزش و گرانبها،همونی که یک سال انتظارشو می کشی.اومدم تا ثانیه ها و دقیقه هااز آخرین روزه ۲۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ رو ازت بگیرم و به جاش اولین تیک تاک از اولین ثانیه،از اولین دقیقه،اولین ساعت،اولین روز،اولین ماه،اولین فصل سال ۱۳۸۷ رو به تو تقدیم کنم.

هدیه ای بهتر از این سراغ داری؟

اصلا این طور به شما بگم،تا من این هدیه رو نیارم و به شما ندهم،از عید وعیدی و عید دیدنی و هفت سین و آب و آینه و...هیچ خبری نخواهد شد.پس عزیز من اخمات رو وا کن،دستات رو برای استقبال از بهار باز کن،لبخند رو مهمان چهره ی پاک نازنینت بنما!

زبانت رو با ذکر و نام خدا مترنم کن،من را داخل سفره ی هفت سین یک جای بسیار خوب کنار قرآن قرار بده،وقتی دارم میام،کنار سفره هفت سین،حتما با وضو شو،توی اون لحظات ساکت باش و فقط به من فکر کن،قرآنی در دستت بگیر و در اون لحظات چند آیه ای به قصد تبرک قر‌أت کن و وقتی هدیه ام رو تقدیم تو کردم،هر دعایی و هر درخواستی از خداوند داری مطرح کن و از او بخواه... 

همه اونهایی که مشکل دارن،همه مریضا و همه مردم خوب کشورمون رو دعا کن.پدر و مادر مهربانت رو دعا کن.دعا کن خدا فکر و ایمان و عمل و...رو توی همه تیک تاک های این سال به تو ارزانی کند و احوالت را به بهترین حال مبدل سازد.

پس با تمام وجود این دعا رو زمزمه کن:

یا مقلب القلوب و الابصار 

                     یا مدبر اللیل و النهار